تبليغاتX
متی ترانا و نراک؟

الله اکبرُ کبیرا کبیرا....

 

 

 

موقعیت ما   در  جهان هستی...؟؟!

 

 

 

 

اللهم عظم سلطانک و علا مکانک.....

 

و انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین.....

 

فارحمنا یا رحیـــم....

 

!! نوشته شده توسط سید سينا | | پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 •

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

 

آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند ؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

 (ابو سعید ابوالخیر)

 

 

 

·         آخخخخخ ؛ دلم واسه خدا تنگ شده....

***

چون نامه جرم ما پیچیدند / بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه گناه ما بود ولی / ما را به محبت علی بخشیدند

***

·         عید بر شما مبارک ....

·         اصلا توان نوشتن ندارم ، وگرنه درباره غدیر کمی مینوشتم ؛ شاید وقتی دیگر...... فعلا فقط همین :

" اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و ارزقنا معرفتهم و محبتهم و العن اعدائهم و اجعل عاقبه امرنا خیرا"

آمیییییییییین....

·         عکس زیر رو نگاه کنید :

 

 

 

اینجا بارگاه امیرامومنین (ع) توی نجف هستش ؛ اگر تونستین پرواز کنین ما رو از دعای خیرتون محروم نکنین...

...

·         راستی مدرسه ها پنجشنبه تعطیل شد ؛ هوررررااااااااااااااااااا

 

زیباست که با خدای خود چت بکنیم / در سایت نماز شب عبادت بکنیم

ایکاش که ما فلاپی دلها را / با عشق علی و آلش فرمت بکنیم

.

.

.

التماس دعا

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سید سينا | | دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 •

عاشقان، عیدتان مبارک......

 

 

مردی سالخورده در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی سخت و پر از حرکت، و بعد از تحمل آن همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و خشونت بت پرستان و خرافه ها ی ستاره پرستی و شکنجه ی زندگی. و اکنون ، در زیر بار سنگین رسالت پیامبری پیر شده است و تنها ، در پایان رسالت عظیم خدایی اش، این «بنده ی خدا» دوست دارد، پسری داشته باشد. خداوند بر پیری و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده ی وفا دارش که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و به او یک فرزند می بخشد به نام اسماعیل....

اسماعیل برای ابرهیم، تنها یک پسر برای پدر نبود؛ پایان یک عمر انتظار بود ، پاداش یک قرن رنج، ثمره ی یک زندگی پرماجرا، اسماعیل اکنون نهالی برومند شده است، تنها ثمر زندگی ابراهیم؛ تمامی امید ابراهیم!

در این ایام، ابراهیم ناگهان صدایی می شنود : «ابراهیم! به دو دست خویش ، کارد بر حلقوم اسماعیل بگذار و او را بکُش!»

مگر می توان با کلمات ، وحشت این پدر را در ضربه ی آن پیام وصف کرد؟ اندازه ی درد در خیال نمی گنجد!

ابراهیم، بنده ی خاضع خدا، برای نخستین بار در طول عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد؛ بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت میکند ، اما... فرمان، فرمان خداست...

دشواری انتخاب! کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟!

«خدا» را یا «خود» را؟

«سود» را یا «ارزش» را؟

زندگی برای «زندگی» را یا زندگی برای «هدف» را؟

«علاقه و آرامش» را یا «عقیده و جهاد» را ؟

«غریزه» را یا «شعور» را؟

«عاطفه» را یا «ایمان» را؟

«پدری» را یا «پیامبری» را ؟

بالاخره «اسماعیلت» را یا «خدایت» را؟

انتخاب کن! ابراهیم.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوت و امامت ِ مردم، مغرور نشوی، نپنداری که قهرمانی، بی شکستی، بی ضعفی، پیروزی های صد سال جهاد فریبت ندهد ، در برابر دستهای ناپیدایی که هماره «انسان بودن» را نشانه می گیرند، خود را «روئین تن» احساس نکنی.

این بار واضح تر و قاطع تر : «ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن.»

ابراهیم تصمیم گرفت و انتخاب کرد، پیداست که انتخاب ابرهیم کدام است؟ ذبح اسماعیل!

باز کردن آخرین بند و گره ای که او را به بندگی خود می خواند ؛ نه بندگی خدا  !

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر ، در قامت والای این قربانی خویش می نگریست!

پدر گویی که یارای آن را ندارد که داستان را نقل کند؛ می گوید: " اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم...! "

اسماعیل بر چهره ی رقت بار پدر ، دلش سوخت ، آرامش کرد و گفت: " پدر! در انجام فرمان خدا تردید مکن، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که اِن شاءَالله از صابران خواهم بود."

ابرهیم اکنون قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با تصمیمی قاطع، برخاست. آن چنان چالاک که ابلیس را بطور کامل نا امید کرد ؛ و اسماعیل در تسلیم خداوند چنان نرم و رام شده بود که گویی، یک قربانی آرام و صبور است! پدر کارد را گرفت ، به قدرت وصف نا پذیر ، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!

با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا ، خود را در درون کُشت، و خالی از خویش شد، و سپس پر از عشق ِ به خداوند.

آنگاه ، به نیروی خدا برخاست ، قربانی جوان خویش را که آرام و خاموش ، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند ، گونه اش را بر سنگ نهاد ، بر سرش چنگ زد ، خود را به خدا سپرد ، کارد را بر حلقوم قربانی اش نهاد، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده ، چشم نگشوده ، ندیده ، در یک لحظه همه ی او تمام می شود، رها می شود، اما..... آخ! این کارد این کارد ...... نمی برد! آزار می دهد....

کارد را دوباره بر سر قربانی اش ، که همچنان رام و خاموش ، نمی جنبد دوباره می فشارد ، که ناگهان ، گوسفندی !

و پیامی که : " ای ابراهیم ! خداوند از ذبح اسماعیل در گذشته است ، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی. "

 خدا ، از آغاز نمی خواست اسماعیل ذبح شود ، می خواست که ابراهیم ذبح کننده ی اسماعیل شود، و شد، چه دلیر !

بنابر این دیگر قتل اسماعیل بیهوده است.

و خدا از آغاز می خواست که اسماعیل ، ذبح خدا شود، و شد، چه صبور!

دیگر قتل اسماعیل بیهوده است!

داستان دین ، داستان شکنجه و خود خود آزاری انسان نیست. داستان « کمال انسان » است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ و خود خواهی است، و صعود روح با قدرت معجزه آسای ارده ی بشریت.......

 

 

 

 

 

پی نوشت:

·         ان الله یری...

·         سلام علیکم ؛

·         عیدتون مبارک باشه انشاءالله.....

·         عید به معنای بازگشت به فطرت پاک انسانیست..... چه زیباست که ندای فطرتمون رو که از خدا سرچشمه می گیره رو لبیک بگیــم و فراموش نکنیم مولای متقیان ، امیر مومنان حضرت علی بن ابی طالب، فرمود : « هر روزی که در آن معصیت خدا را نکنی ، عید است....»

·         بنده به دلایلی توفیق خواندن دعای عرفه را پیدا نکردم ؛ خودم می دونم چه سعادت بزرگی رو از دست دادم؛ اما خدایی رو هم که به یک دعای عرفه بند باشه ، نمی خوام!

·         به تمامی عزیزان ، خسته نباشیــد میگم و امید وارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حضرت حق تعالی قرار گرفته باشه.....

·         از جایی که امروز روز عرفه (روز شناخت) بود؛ می خواستم کمی درباره ی عرفان و بندگی خدا صحبت کنم؛ اما مناسب دیدم داستانی که نقل کردم را بنویسم ، شاید وقتی دیگر راجع به عبودیت صحبت کردم.....

·         از تک تکتون التماس دعا دارم.......

·         یاعلی

 

!! نوشته شده توسط سید سينا | | دوشنبه هجدهم آذر 1387 •

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت...

 

حضرت على (ع) در مورد مورچه مى‏فرمايد:

 " «انظرواإلى النملة فى صغر جثتها و لطافة هيئتها، لا تكاد تنال بلحظ البصر و لا بمستدرك الفكر، كيف دبت على أرضها و صبت على رزقها، تنقل الحبةإلى جحرها، و تعدها فى مستقرها، تجمع فى حرها لبردها، و فى وردها لصدرها» ".

در كار اين مورچه دقت كنيد، ببينيد با اين جثه كوچك و اندام نازك كه نزديك است به چشم ديده نشود و فكر دور انديش به او نرسد چگونه در روى اين زمين در جنبش است وچگونه به روزى خود عشق مى‏ورزد و دانه‏ها را به لانه خود منتقل مى‏كند و در آنجا با كمال مهارت و استادى نگهدارى مى‏كند، در اوقات گرما براى هنگام سرما، و در زمان ورود براى زمان خروج، آذوقه ذخيره مى‏كند.

" «و لو فكرت فى مجارى أكلها فى علوها و سفلها، و ما فى الجوف من شراسيف بطنها، و ما فى الرأس من عينها و اذنها، لقضيت من خلقها عجبا» "

  اگر در مجارى غذايى او از بالا تا پايين بينديشى كه چگونه او آن ماده غذايى را با آن اندام كوچك فرو مى‏برد و هضم مى‏كند و كسب نيرو مى‏كند و اگر در آنچه در اطراف شكم به منزله استخوان بندى دنده‏هاست فكر كنى و اگر در چشمش كه در سرش قرار داده شده دقيق شوى و اگر دستگاه شنوايى او را بفهمى، غرق شگفتى و حيرت خواهى شد.

 

 

 

 

·         ان الله یری....

·         سلام علیکم جمیعاً؛

·         ببخشین دوستان؛ من یه مدتی سرم خیلی شلوغ شده بود؛

·         دسترسیم به کامپیوتر و  وبلاگ و اینترنت و اونترنت و.... خیلی محدود شده.  الان وسط امتحانای نیم ترمم.

·         ضمنا کامپیوترم هم قاط زده بود.... فک کنم ویروسی شده بود ... شاید به خاطر این بود که از اینترنت چیزای مختلف دانلود کرده بودم . اما بالاخره ویندوزم رو عوض کردم. حالش خوب شد. یه مدتی هم بود نتم قطع بود! اینقدر با این مدم بیچاره ور رفتم تا درست شد!

·         از تمام دوستان عزیزی که لطف کرده بودن و کامنت گذاشتند , متشکرم.

·         از تک تکون التماس دعا دارم.....

·         والسلام علی من اتبع الهدی

·         5/ذی الحجه/1429

!! نوشته شده توسط سید سينا | | پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 •