امام زمان(عج) آب حيات هستند...
امام زمان(عج) آب حيات هستند!( البته اين فقط يك تشبيه است.)
در كل، امام معصوم آب حيات مي باشند... زيرا آب مايه آباداني است و جايي كه آب ندارد، خراب و ويرانه است.
امام عصر(ع) و رابطه با او مايه حيات معنوي و روحي انسان است؛ حيات ما كاملاً بوجود ايشان وابسته است.
اما آيا ما آن احساس ضرورت و نيازي كه به آب ظاهري مي كنيم، به امام هم _ كه آب زندگي است_ ميكنيم؟!
حقيقت اين است كه احساس نياز نمي كنيم؛ اگر احساس نياز مي كرديم كه هميشه مي گفتيم:« ياابن الحسن! ياابن الحسن!»
اگر مي خواهي روحت آباد و پاك شود، بايد در كلاس «نياز» و كلاس «اطاعت از فرمان هاي حضرت حجه(ع)» بنشيني.
شخصي آمد به محضر شريف امام صادق(ع) و عرضه داشت: « ياابن رسول الله! من از باديه ها و بيابان ها آمده ام؛ راهم دور است. آن قدر ها برايم امكان ندارد كه در محضر مبارك و شريف شما باشم؛ دست كم لطف و عنايتي بفرماييد، تا شما را در خواب زيارت كنم».
فكر مي كنيد امام صادق چه جوابي دادند؟
براي خواندن بقيه متن به ادامه مطلب برويد.......

ادامه مطلب
اگر نبینمت می میرم!
سيّد عبدالكريم پيرمرد كفّاش معاصري بود كه در تهران زندگي مي كرد. بسياري از بزرگان معتقد بودند حضرت ولي عصر(عج) به حجره كوچك كفّاشي او رفت و آمد دارد. ايشان به يكي از دوستان گفته بود: روزي حضرت از من سؤال فرمودند:«سيد عبدالكريم، اگر يك هفته بگذرد و ما را نبيني، چه مي كني؟» من عرض كردم: آقا جان مي ميرم!
حضرت فرمودند:«اگر اين گونه نبودي ما نمي آمديم».
***
فكر نمي كنم نياز به توضيح داشته باشد.....!
يا ابا صالح
اي دل بشارت مي دهم، خوش روزگاري مي رسد
يا درد و غم طي مي شود، يا شهرياري ميرسد
اي منتظر غمگين مشو، قدري تحمل بيشتر
گردي بپا شد در افق، گويا سواري مي رسد
مهدي جان! اي جان جانان! اي آنكه تمام هستي در انتظار تو اند و عزّت و عدالت، در آمدنت بي قرار است!
از عنايت و لطفت شرمنده و شاكريم كه يك ذره از اقيانوس بي كران «انتظار» را به ما چشاندي و دريچه فهممان را گشودي!
و توفيق الهي نصيبمان شد كه از تو، مركز دايره ي جهان، دم زنيم و از تو سخن بگوييم...

آقا جان ميدانم از احوالم با خبري...
ميداني كه چقدر دوستت دارم....
و خودم نيز ميدانم اخلاصم ضعيف است و عملم اندك؛ اما آيا اين باعث ميشود مورد توجه قرار نگيرم؟!
ز اشك ديده نوشتم هزار نامه برايت
مگر كه نامه بيچارگان جواب ندارد؟!
آقا جان!
تولدتان نزديك است.... نمي خواهيد تشريف بياوريد؟
منتظران را به لب آمد نفس
اي شه خوبان! تو به فرياد رس
و عجل اللهم في فرج مولانا صاحب الزمان
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان، غم مخور
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان، غم مخور
كلبه ي احزان شود روزي گلستان، غم مخور

انشاالله... ظهور نزديك است......
به اميد آن روز.....................................................
نیمه شعبان نزدیک است...
چند روز بيشتر نمونده به نيمه شعبان...............
نيمه شعبان پارسالو يادم مياد... داشتم با خودم مي گفتم انشاالله آقا تا 15شعبان سال بعد تشريف ميارند...
اما...

آقا جان؛
چند روز بيشتر به تولد مباركتون نمونده... نمي خواين تشريف بيارين؛؟
دنيا پر از ظلم شده....
آقا جان؛ نمي خواين تشريف بيارين...؟؟؟
غيبت و فراق و دوري تا به كي؟ بانگ اللهم عجل... تا به كي؟
پروانه و پيله

روزي سوراخي کوچک در يک پيله ظاهر شد .
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد.
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده ، و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با قيچی سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروکيده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند. اما چنين نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله براي خارج شدن از سوراخ ريز، آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگی فقط به تقلا نياز داريم .
اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم، فلج مي شديم، به اندازه ي کافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز کنيم.
من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم. من دانش خواستم و خداوند مسائلي براي حل کردن به من داد.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت و زور بازو داد تا کار کنم. من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد تا آن ها را از ميان بردارم.
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نياز مند کمک بودند . من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
(( من به آن چه خواستم نرسيدم ...
اما آن چه نياز داشتم، به من داده شد )).
نترس. با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آن ها غلبه کني.
منبع متن : کتاب پروانه و پيله / ترجمه : پرستو ابراهيمی

ولادت حضرت عباس(ع)
ولادت با سعادت حضرت عباس را به شما هموطنان و همزبانان و مسلمانان تبريك ميگم.
راستي اگه از سال قمري حساب كنيم....تولد ما هم در اين روزه......................!
خدا رو شكر چه سعادتي.... ما روزي بدنيا اومديم كه عباس(ع) در اون روز بدنيا اومد.
و شب ولادت آقا امام سجاد (ع) بود. پيشاپيش ولادت با سعادت امام زين العابدين نيز مبارك باد!

ميلاد حسين بن علي مبارك!
ولادت با سعادت حضرت اباعبدالله الحسين مبارك!

شعبان ماه رسول خدا
و منسوب است به حضرت سيد انبياءصلى الله عليه وآله
و آن حضرت اين ماه را روزه مىداشت
و وصل مىكرد به ماه رمضان
و مىفرمود شعبان ماه من است
هر كه يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود...
ادامه مطلب
مداد

پدر بزرگ، درباره چه مینویسید؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مینویسم، مدادی است که با آن مینویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
-اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیدهام!
پدربزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی.
صفت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر ارادهاش حرکت دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه مینویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر میشود (و اثری که از خود به جا میگذارد ظریفتر و باریکتر) پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاککن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا میگذارد. پس بدان هر کار در زندگیات میکنی، ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کار میکنی، هشیار باشی وبدانی چه میکنی..
صدق وراستی
صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است.
آيا وقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم
كه با دروغ گفتن از فضائل انساني دور مي شويم؟
براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم
ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي
يعني آن خالق هستي ما را از دروغ گوئي منع فرموده
اگر دروغ نگوئيم آيا او قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟
آيا دروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟
وآيا صداقت و راستگوئي به معني توكل و اعتماد ما نيست ؟
نظر خودتان را راجع به داستان زير نيز بفرمائيد
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
هراس از طوفان
هراس از طوفان
کشیش سوار هواپیما شد. هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کندسپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان است ؛ او دارد مرا به خانه میبرد؛ اطمینان دارم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
امّا، به خاطر داشته باشیم، که خالق ما در پهنه ي بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
منبع: dosttii.blogfa.com
انقطاع
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت.
بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.
از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید.
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند،
یک پیرزن که در حال مرگ است.
یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.
یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.
کدام را انتخاب خواهید کرد؟
دلیل خود را شرح دهید.
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.
او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم
تا پیرزن را به بیمارستان برساند
و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم.
شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است،
اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟
زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود را (ماشین) از دست بدهیم.
منبع: dosttii.blogfa.com
يك ميدان و دو هجوم
· نه مرز تنها آب و خاكي است؛
نه حمله تنها زميني و هوايي!
· نه هجوم فقط نظامي است؛
نه شكست و نه ضربه فقط مادي.
· "تهاجم فرهنگي" خطرناك تر از "هجوم نظامي" است.
· در هجوم نظامي ، طمع به خاك است و زمين؛
در شبيخون فرهنگي طمع به اخلاق است و دين!
· هجوم نظامي با سر و صدا و سرعت است، تهاجم فرهنگي آهسته و آرام.
· آن ترسناك و نفرت آفرين است، اين فريبنده و جذاب.
· آن، افراد را به دفاع و مقاومت وامي دارد، اين به استقبال و پذيرش مي فرستد.
· كشته آن "شهيد" است و مرده اين، "پليد"!
· شهادت دوست داشتني است، اما ابتذال نفرت انگيز....
ادامه مطلب
پند لقمان حكيم به فرزندش!
پند لقمان حكيم به فرزندش:
پسرم هزار حكمت آموختم
و چهارصد حكمت را انتخاب كردم
و از اين چهارصد حكمت
هشت كلمه را برگزيدم
كه جامع كلمات است:
دو چيز را هرگز فراموش نكن:
· خدا را
· مرگ را
دو چيز را فراموش كن:
· هر گاه به كسي خوبي كردي
· هرگاه كسي به تو بدي كرد
و اما چهار كلمه ديگر:
· هر گاه به مجلسي وارد شدي زبان نگه
دار
· هر گاه به سفره اي داخل شدي شكم نگه
دار
· هر گاه به خانه اي وارد شدي چشم نگه
دار
· هر گاه به نماز وارد شدي دل نگه دار
التماس دعاي فرج_ يا علي





